» ترانه‌ی تیر ماه

عین واقعیت بود
صدای زنگ بلند شد
اول نیمی از صورتم را فرا گرفت
بعد نیمه‌ی دوّم نعوذ کرد به صورت دیگر
و صورت دیگر به گفتگو افتاد
تکثیر شد روی شانه‌های زنانه‌ای
کز راست به چپ به لاغری می‌رفت و از چپ به راست نیز
با شیبی دو چندان فرو می‌ریخت
و در شانه‌های کناری خمیدگی می‌یافت

ادامه مطلب »


شعر » ....

خیلی گذشته است
فهمیدم نمی‌بینمت دیگر
راه‌پله از نور فلورسنت بی حس بود
زانوهای پیاپی
زانوهای از حدقه بیرون درآمده می‌آمد
یکی پس از دیگری می‌گذشت
ردیف پشت ردیف
با شباهتی بی نقص با بلور‌های کوچک اسرار که شب در کرانه‌های اقیانوس
توی گوش‌ماهی‌ها تکان می‌خورند
لاک‌پشت‌های مادر را صدا می‌زنند
بیا اینجا
بیا
تا ناپدید شویم
صداهای پا
صدای پاهای بی‌شمار توی راه‌پله می‌شکست
در پاشنه‌های بلند و بر صخره‌های تو در تو
بعد از اینکه امواج فرو خوابید
دیدم ایستاده ام روبه روی واحدمان

ادامه مطلب »


شعر » ویرانی شد

ویرانی شد
اول به صورت یک درخت که در ابریشمی ارغوانی فرو می‌رود اتفاق افتاد
بازوهای لاغر مردی که از پنجره¬ی رو به رو آویزان بود زیر گرما شکاف برداشت و پایین ریخت و شیشه‌ها کنار هم هر دوازده خورشیدی را که بیرون آمده بود نشان دادند
باید زودتر متوجه می‌شدم

ادامه مطلب »


شعر » یاور بذرافکن: ویرانی شد

ویرانی شد
اول به صورت یک درخت که در ابریشمی ارغوانی فرو می‌رود اتفاق افتاد
بازوهای لاغر مردی که از پنجره¬ی رو به رو آویزان بود زیر گرما شکاف برداشت و پایین ریخت و شیشه‌ها کنار هم هر دوازده خورشیدی را که بیرون آمده بود نشان دادند
باید زودتر متوجه می‌شدم

ادامه مطلب »


شعر » سانتی مانتال

« شباهت» جادوی سیاه طبیعت است و من یک نمونه از قربانیان آن هستم
شباهت" یک  وضعیت عادی میان چند انسان نیست یا بین صدای انسان ها یا صداهای دیگری که همیشه حضور دارند یا مثل جانوری زاییده می شوند و از آن به بعد زندگی می کنند
 این را همه می دانند که جادوی سیاه تنها در قدرت شیطان است و گفته می شود هر ماه شب چهاردهم می زاید و سالکان او را همیشه با شکمی بزرگ نقاشی کرده اند و چشمانی تنگ و روحی در رنج

ادامه مطلب »


شعر » ...

گفتم مسموم شده بودم
بلندگوهای هفت‌پر از هم فاصله داشتند و نزدیک بود بگویم توّهم هستند
از دور که روبه‌رو را بی‌حرکت فرض می‌کردم باز هم جلو می‌آمدم و رو‌به‌رو حرکت می‌کرد
بین بلندگوها یک نفر بلندگوها را تکان می‌داد و دو لوزه‌ای که از هر دو گوشش آویزان بود و دورتر می‌شد و مثل دو قطره روغن عظیم سیاه هر آن به یک طرف سنگینی می‌کرد و می‌درخشید و می‌چکید       داشت نبضش می‌زد     یا باد بود که می‌وزید

ادامه مطلب »


شعر » ...

گوشی را گذاشتم با رعایت جدّیت قدم زدم طرف تلفن گوشی را بگذارم
اندازه ی سه و نیم کاشی دور بودم هنوز می شنیدم کسی از آن طرف خط می دهد برو تلفن را بردار
می ترسیدم ضعیف بود ولی تقلیدی از صدای تو بود که موقعیت مکانی من را در آن لحظه ابدی می نمود
با پا اندازه ی سه و نیم کاشی را نشان می دهم و روی پای دوّم بلند می شوم

ادامه مطلب »


تماس